هنری ساوین سالهاست که یک شرکت حمل و نقل را برای معشوقهاش، دومینیک مونتلاور، مدیریت میکند. حالا او قصد دارد او را برای ژولی مانت، زنی که او را باردار کرده، ترک کند و دومینیک دچار هیستری شده است. او ابتدا تهدید به خودکشی میکند، سپس در یک جلسه با ساوین و ژولی ظاهر میشود. دومینیک هر کاری که به ذهنش میرسد انجام میدهد تا ساوین و ژولی را از هم جدا کند، اما بیفایده است. در نهایت، او از یک صخره میپرد و میمیرد. ساوین اصرار دارد که او و ژولی در مورد این ملاقات به پلیس دروغ بگویند، هرچند که مرگ دومینیک یک خودکشی بوده و بنابراین آنها در آن نقشی نداشتهاند. کارآگاه والدک به بررسی مرگ دومینیک میپردازد.