در ورشو، سال ۱۹۴۷، پسری جوان، سرباز سابق ارتش داخلی، با تردیدهای سیاسی و اخلاقی روبهرو میشود و سرانجام راه زندگی خود را مشخص میکند. رازیارد به تدریج با کار در میلیشیا و سپس به عنوان راننده کارخانه واگنها، وارد روابطی با کارولینا میشود، عاشق زولا، همسر کارفرمایش میشود و احساسات عمیقی نسبت به بلانکا پیدا میکند. رازیارد جایگاهی برای خود پیدا نمیکند و در نهایت تصمیم میگیرد با بخشودگی عفو عمومی به بودن خود اعتراف کند.