سالها نیکی برای فراموش کردن به نوشیدن روی آورده است. مشکل این است که هر بار که به بطری میزند، خاطرات قدیمی همراه با مشروب به او هجوم میآورند و ناگهان شب جمعه دوباره آغاز میشود. و در گذشته نیکی، شب جمعه فقط یک معنی داشت - بعد از ساعات کاری در میخانه لاکی برای یک شب نوشیدن و بازی بیلیارد با داگ و بچهها. نوشیدنیها رایگان بودند، بازی نُه توپ بود و همه قوانین را از قبل میدانستند. یا نه؟ با هدایت وجدانش، نیکی مجبور است دوباره آن شب عادی با دوستانش را تجربه کند که به یک رویداد آنقدر غمانگیز ختم شد که هرگز نتوانسته آن را فراموش کند.