در میز شام، خانواده سفیدی نشستهاند: پدر که مأمور پلیس است، مادری، و دو پسرشان که یکی نوجوان و دیگری نوجوانی جوانتر است. نوجوان دارای دوستی آفریقایی-آمریکایی به نام جی.بی. است که میخواهد با او وقت بگذراند، اما پدرش نمیخواهد او از خانه بیرون برود تا با جی.بی دیدار کند—و به ویژه نه در شب. «میخواهم تو را از موقعیتهای بد حفظ کنم»، پدر برای پسرش توضیح میدهد—هشدار جنبی و ارفاعی، اما مهمتر از همه، گواهی برخشونت است که این مرد سفیدپوست با تمام پسران سیاهپوست، حتی جی.بی.، پسری سیاهپوست که به صورت شخصی میشناسد و او را «پسر خوب» مینامد، ارتباط میدهد