در نیمه شب، مگلوآر در یک ایستگاه قطار متروکه سیگار میکشد که ناگهان پلیس برای بررسی شناسایی ظاهر میشود. او بدون هیچ بار و بنهای و بدون آینده شروع به دویدن میکند تا اینکه با مردی در حال مرگ ملاقات میکند که از او ارثی به جا میگذارد. حالا مگلوآر تحت تعقیب یک باند قرار دارد. او به عنوان گروگان آنها در میآید، اما همچنین همدست آنها نیز میشود. چون او چیزی برای از دست دادن ندارد. مانند کسی که از همه چیز فرار میکند، کسی که هیچ انتظاری ندارد...